دنیای ما قصه بود...
تو كتاب فيليكس يعني خوشبختي يه جائيش فيليكس شخصيت اول رمان تو نامه اي مي نويسه كه همه ي اين احساسات چون برگهاي زرد و سرخ پاييزي بوده اند كه روزگاري سبز بوده اند اما با زمستون از درخت احساسات او فرو ريخته اند و آن احساسات ژرف اكنون براي او فقط خاطره اي دور و دراز است و دگر هيچ...
جايي كه حرفي نباشد شعر حرف اول را مي زند:
بهتان مگوي
كه آفتاب را با ظلمت نبردي در ميان است.
آفتاب از حضور ظلمت دل تنگ نيست
با ظلمت در جنگ نيست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نيست،
چندان كه آفتاب تيغ بركشد
اورا مجال درنگ نيست.
همين بس كه ياري اش مدهي
سواري اش مدهي.
18:37 | هیچکس |