تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

دنیای ماقصه نبود.

شنبه شانزدهم آذر 1387


 

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بیداری

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم


10:6 | هیچکس |

یکشنبه دهم آذر 1387

شروع مجدد

حیفم اومد که این وبلاگ به حال خودش باشه

دوست دارم بنویسم واسه خودم نه هیچ کس دیگه

هوای بیرونی ابریه کاش باورن بیاد

اون وقت تا خونه رو پیاده میرم

با اینک خیلی خسته ام اما دوست دارم

تا ساعت ها بشینم و بنویسم

اینجا یک زمانی ماله من و یک نفر دیگه بود

اما دست روزگار کاری کرد که دیگه هیچ کدوممون اینجا چیزی

ننویسیم ُ اما من حیفم اومد این وب خاک بخوره

تصمیم گرفتم با همین عنوان

ولی به اسم خودم بنویسم!

هوا ابریـسـت

خیابان‌هــا خــلوتـنـد

در چـنیـن روزی به دنیا آمــدم

شایــد آن روز هــم ، هـوا ابری

و خیابانها خــلــوت بودنـــد !

پس مـن فـقــط از خیابانی

به خیابانی دیگــر پـیچـیـده‌ام …


15:32 | هیچکس |