گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،
بيدارم؛
گاهگاهي نيز،
وقتي چشم بر هم مي گذارم،
خواب هاي روشني دارم،
عين هشياري !
آنچنان روشن كه من در خواب،
دم به دم با خويش مي گويم كه :
بيداري ست ، بيداري ست، بیداری
***
اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،
پيش چشم اين همه بيدار،
آيا خواب مي بينم ؟
اين منم، همراه او ؟
بازو به بازو،
مست مست از عشق، از اميد ؟
روي راهي تار و پودش نور،
از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟
***
اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !
خواب يا بيدار،
جاوداني باد اين رؤياي رنگينم
10:6 | هیچکس
|
شروع مجدد
حیفم اومد که این وبلاگ به حال خودش باشه
دوست دارم بنویسم واسه خودم نه هیچ کس دیگه
هوای بیرونی ابریه کاش باورن بیاد
اون وقت تا خونه رو پیاده میرم
با اینک خیلی خسته ام اما دوست دارم
تا ساعت ها بشینم و بنویسم
اینجا یک زمانی ماله من و یک نفر دیگه بود
اما دست روزگار کاری کرد که دیگه هیچ کدوممون اینجا چیزی
ننویسیم ُ اما من حیفم اومد این وب خاک بخوره
تصمیم گرفتم با همین عنوان
ولی به اسم خودم بنویسم!
هوا ابریـسـت
خیابانهــا خــلوتـنـد
در چـنیـن روزی به دنیا آمــدم
شایــد آن روز هــم ، هـوا ابری
و خیابانها خــلــوت بودنـــد !
پس مـن فـقــط از خیابانی
به خیابانی دیگــر پـیچـیـدهام …
15:32 | هیچکس
|