واسه تو می نویسم
نمی گم عاشقم باش
نمی گم ما ل من باش حتی ازت
نخواستم با این و اون تو کم باش
نمی گم به تو بلکه نمی گم پس دلم چی
توی این دنیا ی ناتو نمی خوام از تو هیچی
زدی به پیچی به بازی جیکم در نیومد
توی انگشت دستم اگر چیزی بود در اومد
ولی بازم دمت گرم اگر دلی بود شکوندی
نگفتی من نمی یام نگفتی نه نموندی
اگر حرفای ساده برات گرون تموم شد
تو مثل من نسوختی من عمرم حروم شد
ولی بازم حلالی اگرچه من شکستم
با این دل شکستم بازم من یکی هستم
زدی به پیچی به بازی جیکم درنیومد
16:53 | هیچکس
|
دنیای ما قصه بود...
دنیای ما هم قصه بود و هم یه پیغوم سر بسته بود.
تو كتاب فيليكس يعني خوشبختي يه جائيش فيليكس شخصيت اول رمان تو نامه اي مي نويسه كه همه ي اين احساسات چون برگهاي زرد و سرخ پاييزي بوده اند كه روزگاري سبز بوده اند اما با زمستون از درخت احساسات او فرو ريخته اند و آن احساسات ژرف اكنون براي او فقط خاطره اي دور و دراز است و دگر هيچ...
جايي كه حرفي نباشد شعر حرف اول را مي زند:
بهتان مگوي
كه آفتاب را با ظلمت نبردي در ميان است.
آفتاب از حضور ظلمت دل تنگ نيست
با ظلمت در جنگ نيست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نيست،
چندان كه آفتاب تيغ بركشد
اورا مجال درنگ نيست.
همين بس كه ياري اش مدهي
سواري اش مدهي.
18:37 | هیچکس
|
چه دردیست
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی گو شه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر نوید شعری سرودن
ولی در پای خود هموار بستن
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به تربت عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
جه دردیست در میان جمع بودن
ولی گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوست داشتن منت کشیدن
ولی در چشم دیگران غرور شکستن
برای هر وصال زخمی شنیدن
ولی در قلب او ترک گفتن
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی گوشه ا ی تنها نشستن
در نگاه او سکوت سردگفتن
ولی در قلب خود فریاد کردن

23:26 | هیچکس
|